تبليغاتX
تنهای تنهام ولی عاشق

تنهای تنهام ولی عاشق



لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت
آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل راه رفتیم
تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد

چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست
هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟! ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آ؛وشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش میزند

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387 15:11 توسط عسلک |


از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من اخره قصه دونستم

تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

کاش میشد به این حقیقت پیش از اینها میرسیدم

سوختم و سوختمو ساختم هر چی داشتم به پات باختم

کاش تو رو از روز اول مثل امروز میشناختم

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

سر سپردن به سرابهههههههههههه

یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود

عشقو نقاشی میکردیم نقش ما خورشید و ماه بود

بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود

مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود

سوختم وسوختمو ساختم هر چی داشتم به پات باختممممممممم

 

آخه چه جوری ولت کنممممممممم

بگوووووووووووووووووووو

بعد از این همه مدت........

برگرد بدون تو میمیرممممممممممم

من به قولم عمل کردم  تو هم به قولات عمل کن

فقط همین یک بار میدونم خیلی زیاده

ولی برگردو مال خودم باش..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 13:55 توسط عسلک |


          خوش به حال ماهی دریا   

          که یه پری مهربون داره

         خوش به حال هر ستاره

          که ماه تو آسمون داره

          من تنها من خسته     

          لب دریا میشینم     

          می زنم پنجه به گیتارم 

          و فریاد میزنم نازنینم...

          پری دریایی به خدا سخته تنهایی 

          پری دریایی به خدا سخته جدایی 

          دوستت دارم یه عالمه  خدا می دونه 

          که عشق تو توی دلم زده جوونه......

          

      

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 14:28 توسط عسلک |


لعنت به تو و زات خرابت با این رفاقت وبا این مرامت

به من نگاه نکن هرز نگاهت دیگه من نمیدم جون به نگاهت

کجا میری بی سر صدا بی چشم و روی بی حیا

می ری با کی رفیق میشی داری میری پیش کیا؟

تو اومدی سراغ من صدا زدی پیشم بیا کم نذاشتم

تو عاشقی معرفت و لطف و صفا

قایمکی داری میری تنهام نذار ای بی وفا

تو که همش با من بودی حالا میخوای بری کجا؟

خجالتم خوب چیزیه خوبه بترسی از خدا

برو پیشه هر کی میخوای بری دیگه سراغ من نیا

اره برو بی معرفت دیگه ازت بدم میاد

عشقتو کشتم تو دلم دور شو ازت بدم میاد..........

 

دیگه دوستت ندارم  .................

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 23:33 توسط عسلک |


خداي من ، به كي بگم ؟ كي بشه از دنيا برم ؟

 هميشه گريونه چشام . هميشه حيرونه نگام

بگو چرا قصر وفا ، هميشه ويرونه برام ؟

مي گن جووني تو هنوز ، چي مي گي

 از شادي بگو نمي دونم كه

بخت من ، از راحتي نبرده بو روزا به فكر رفتنم ،

 شبا دچار موندنم انگاري جا خوش كرده غم ،

توي طنين خوندنم واسه من بي سرپناه ،

هيچ سقفي پيدا نمي شه تو اين زمونه غريب ،

 هيچ دلي دريا نمي شه شبا تا صبح دعا و اشك ،

 روزا تا شب غم و جنون بهار ديگه تموم شده ،

 اومده باز فصل خزون نمي دونم حرف دلو

 چه جوري فرياد بزنم دل مي گه بيرونش كنم ،

افسوس و آه و از تنم كاشكي كه اين ترانه ها ،

هيچ جايي پيدا نمي شد كاشكي كه بين عاشقا ،

 هيچ كسي تنها نمي شد دوباره بيت آخرو ،

همون غم هميشگيم هزار تا بيتم كه بشه ،

درست نميشه زندگيم

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 22:2 توسط عسلک |


   میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!

    خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو

   لبریزتر از دلتنـــگی ام  و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای

   مـــــــــن  ،نفســهای گـــرم تـــوست  که مــــرا گرم میکند

   و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا

   تــو بیــــایی و مــن هـــــم

   وصــال را تصـــور کنم...

   اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره

   ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم

   وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی

    گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم

   و منتــظرم

   تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم

   و دســـتان زخمی از تنــهاییت را

   با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.

   بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟

   مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم

   و تورا بــــه  بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.


   میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم

   غرق نوری عجیب میشود

   و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را

   بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387 0:26 توسط عسلک |